عقاب داره با بال شکسته رو زمین راه میره و هر چی به خودش فشار میاره نمی تونه لذته پروازو به یاد بیاره، "خدایا چرا نمی تونم دوباره به پرواز فک کنم، فقط اگه یه لحظه اون لذتو بتونم دوباره تو فکرم بیارم انوقته که می دونم در عرض ۲ روز دوباره تو آسمونم."

هر چی فک میکنه یادش نمیاد چرا اینجوری شد؟ کی؟...
شاید اون موقع که داشت تو اوج می پرید و بی محابا از بین صخره های ناشناخته رد می شد باید به اون نصیحتای پدرانه گوش می کرد که می گفتن این بی کلگی زمین گیرت می کنه... ولی اون موقع تو دلش به چشمِ یه مشت احمق بشون نگاه می کرد و می گفت اگه قراره سراغه مرزای جدید نرم هم بهتر که بمیرم، اگر ۱۰۰۰ بارم زمین بخورم دوباره میونه اون صخره ها میرمو لذت ماجراجوییو دوباره می چشم...
شایدم اون روز که سقوط کرده بود نباید میذاشت اون آدمای مهربون زخماشو ببندن، چون دیگه حالا یه جورایی به اونا مدیونه و نمی تونه دیگه تو روشون وایسه... نباید میذاشت، حالا یا میمرد یا خودش خودشو خوب می کردو دوباره آزاد بود...
اونا نمیدونن که چه زجری می کشه وقتی که ازش تعریف می کنن و می گن هیچکس وقار راه رفتن تو رو نداره! آخه وسطه یه مشت مرغ و خروس، بهتر راه رفتن واسش چه مزیتیه!!!
از اون بدتر اینه که الان، واسه مزرعه بقلی تخم پرنده های وحشیو می دزده تا اونا بفروشنش و یه پولیم به اون بدن... تا اینجوری بتونه بلکه با دادن دِین اون آدما دوباره آزادیشو بدست بیاره... ولی این دیگه خیلی بدتره چون اگه یه چیزی تو زندگیش همیشه واسش اصل بود همین خیانت نکردن به پرنده های هم کیشش بود... الان واسه رسیدن به اون آرزوی گنگ داره خوده اون آرزو رو نابود میکنه و این بیشتر داغونش میکنه.
میدونه که زخمای بالش بهانس،
میدونه واسه دوباره پیدن فقط ۲ روز زمان می خواد،
میدونه....

اما الان حوصله مردنم نداره...
فقط چند ثانیه، چند ثانیه از اون رویاها اگه دوباره یادش بیاد رو قله کوهه...
ولی این الان اصا براش معنی نداره، خوب رو قله بودن مگه چه فایده داره؟!

+ نوشته شده توسط نیما در سه شنبه
1386/10/04 و ساعت
17:14 |