تبليغاتX
Clockwork Orange

- من نمی تونم اونجوری که تو میگی باشم، این اخلاقمِ.

- منم اصلا دوس ندارم عوض شی، ولی من این چیزا رو نمی تونم بفهمم، دوست ندارم اذیتت کنم، ولی نمی تونم تحمل کنم.

- تو چرا قبول نمی کنی آدما متفاوتن! من وقتی یه مشکلی واسم پیش میاد حوصله هیشکیو ندارم فقط تو نیستی.

- چه جوری میشه آخه! یعنی دوستی فقط واسه مواقع عادی!!! من نمی تونم با این قضیه کنار بیام! دوست دارم باهات باشم ولی تو، هم این چیزا رو داری هم رابطه عادی نمی خوای من فک کنم ادامه ش بیشتر جنجاله، نباشه بهتره...

- تو از وقتی نظرت عوض شد دیگه هیچ وقت نخواستی برگردی، من همه تلاشمو کردم ولی همش یه طرفه بود.

-  تو خودتم میگفتی آدما رو نباید عوض کرد، من این چیزا واسم اصله. نمی تونم ازشون بگذرم...

- اینارو بریز دور همش اشتباهه!!!

+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه 1387/03/22 و ساعت 17:6 |

گنجشک: 
اکثر حیونادیگه احمقن، فک می کنن اگه از این دنیا برن چی میشه! اینقد درگیر حفظ خودشونن که هیچ لذتی نمی برن! همش دنبال حفظ شرایطو ساخت قلمروهاشونن من که فقط لذت می برم می دونم بمیرمم هیچ فرقی نمی کنه پس اصا واسه زنده بودن کاری نمی کنم، تا وقتی زنده ام هستم.

پشه:
من همه کاری انجام می دم بهترین لذاتا رو می برم، اصلا مهم نیست که بقیه آزار می بینن، هیچ چیز جز لذت خودم واسم مهم نیست. زودم از این دنیا می رم.

پروانه:
من توی یه روز میام عشقبازیمو می کنم، از همه لذتا استفاده می کنم بدون اینکه به هیچ چیز آسیب بزنم. دوست دارم همه از دستم راضی باشن.

کلاغ:
می دونم هیچ کلاغی اینکارو نکرده ولی من تا می تونم، صابونو جواهرات جم می کنم، شاید یه روزی بشه باهاشون دنیا رو به دست اُورد.

خوک:
اون بیچاره ها وقتی با اون انزجار به من نگا میکنن دلم واسشون می سوزه! نمی دونن فقط دنبال لذت بودنو صبح تا شب هر چیزیو خوردنو سکس داشتن، نگران مریضی نبودن چه قدر لذت بخشه!  چرا یادشون رفته! اون اوایل خلقت هیچ چیز آزار دهنده ای نبود!

+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت 19:21 |

چند روز پیش فیلم Arizona Dream دیدم از امیر کاستاریکا قبلا فیلم زیرزمینو ازش دیده بودم جالبه که اون موقه تو فضای فکری اون فیلم بودم و الان تو فضای این یکی، با اینکه اول آریزونا رو ساخته بعد زیر زمینو.

وقتی زیرزمینو می دیدم بیشتر دغدغده های اجتماعی داشتم...
ولی الان بیشتر شخصی بود...


 که فک می کنم تو هر دو حالت با فضای فیلم هماهنگ بود شایدم کاستاریکا اینقدر کار درسته که تو هر فضایی فیلمشو ببینی احساس می کنی از همون جنبه ای که برات مهمه داره نگا میکنه شایدم من فک می کنم با هر فیلمی از کاستاریکا باید حال کنم!!!!

خلاصه فیلم با اون فضای غروقاطیش و قاطی بودن واقعیت و خیال و اینکه وسط آسمونو زمین ولت میکنه، خیلی بم چسبید.

 

 

+ نوشته شده توسط نیما در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 16:52 |

چند روزه دارم با دقتو انرژی همه کارامو طبق برنامه انجام میدم، البته بدون هیچ هیجانی تنها چیزی که ازش انرژی می گیرم آهنگای راکه به خصوص W.A.S.P.  که با آلبوم آخرش یکم ارتباط برقرار کردم و COB ...

چیزی که اذیتم میکنه ذره های آخریه که از رابطه قبلی مونده خیلی سعی می کنم اصا بهش فک نکنم تقریبا واسم مسجل شده که یه رابطه یه طرفه بوده که خودمو گول می زدم ولی یهو میاد دیگه...


یه وقتا به صورت نفرت...
یه وقتا به صورت پشیمونی...
یه وقتا به صورت حس انتقام...


ولی چه انتقامی خودم خودمو گول زدم دیگه شاید اگه یکی به منم حی بگه دوست دارم میخوامت منم حالا یا رو زرنگی یا رو سواری گرفتن بگم منم همینطور... (ولی خداییش قبلا که هر کی از این حرفا می زد اگه میدیدم یه طرفه است با اینکه سختم بود بش می گفتم، که الان می بینم خیلی کار خوبی می کردم).

الان تنها چیزی که میخوام اینه که فقط از شرش خلاص شم شاید باید کلا بذارمش کنار هی موش گربه بازی نباشه نمی دونم به خاطره اونه که تمومش نمس کنم یا خودم.

به هر حال با این پشت کاری که الان چسبیدم به کارام اگه ۳،۴ سال پیش چسبیده بودم الان همه آرزوهام(که البته الان خیلی محوا) باید update میشد.

تهٍ این زندگی چیه؟

 

+ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه 1387/02/08 و ساعت 18:54 |

آدم خیلی به منیت خودش فک می کنه اما این منی که واسه خود آدمم همیشه عوض میشه چیه؟...
یه روز خوشحالیو فک می کنی دنیا ماله خودته...
یه روز داغونیو هر چی می خوای از شر این داغونی راحت شی نمی تونی اما یهو با یه اتفاق ساده از این رو به اون رو می شی، که بیشتر وقتا دست خودتم نیست!!! (یه خیابون رفتن، یه تلفنی که بت میشه و ...)

پس چه چیزه این من، واست مهمه که ۲دستی بش چسبیدی که به یه جایی برسونیش؟؟؟
شایدم اون ته مایش یه چیزه ثابتیه!!!

فقط یه وقتا خودخواه میشی...
یه وقتا نوع دوست میشی ...
یه وقتا ....

آدم سالم پیدا میشه که کل عمرشو یه جور فک کرده باشه، حالا عقیداش عوض شه ولی خط فکریش ثابت باشه؟؟؟ آدم سالم ها؟

The Bug
Artist:
Mark Knopfler

Well it's a strange old game - you learn it slow
One step forward and it's back to go
You're standing on the throttle
You're standing on the brakes
In the groove 'til you make a mistake

Sometimes you're the windshield
Sometimes you're the bug
Sometimes it all comes together baby
Sometimes you're a fool in love
Sometimes you're the Louisville slugger
Sometimes you're the ball
Sometimes it all comes together baby
Sometimes you're going lose it all

You gotta know happy - you gotta know glad
Because you're gonna know lonely
And you're gonna know bad
When you're rippin' and a ridin' and you're coming on strong
You start slippin' and a slidin' and it all goes wrong, because

Sometimes you're the windshield
Sometimes you're the bug
Sometimes it all comes together baby
Sometimes you're a fool in love
Sometimes you're the Louisville slugger baby
Sometimes you're the ball
Sometimes it all comes together baby
Sometimes you're going lose it all

One day you got the glory
One day you got none
One day you're a diamond
And then you're a stone


Everything can change
In the blink of an eye
So let the good times roll
Before we say goodbye, because

Sometimes you're the windshield
Sometimes you're the bug
Sometimes it all comes together baby
Sometimes you're a fool in love
Sometimes you're the Louisville slugger baby
Sometimes you're the ball
Sometimes it all comes together baby
Sometimes you're going lose it all

+ نوشته شده توسط نیما در شنبه 1387/01/31 و ساعت 16:30 |
.
.
.
- من دیگه نمی تونم مثه گذشته اعتماد کنم.
- یعنی چی؟
- دیگه فقط به عنوان یه دوستیه ساده بش نگا می کنم.
- اگه اینجوریه من می گم ادامه پیدا نکنه بهتره نمی خوام اون رابطه خراب شه.
.
.
.
- مواظب خودت باش دوس دارم همیشه موفقیتتو ببینم.
- توام همینطور، دوس ندارم نارحتیتو ببینم.
.
.
.

چند روز بعد...
.
.
.
- اون صداقتی که تو می گی امکان نداره بین دو نفر وجود داشته باشه! اگه قرار باشه بین دو نفر هیچ چیزی مخفی نباشه سنگ رو سنگ بند نمیشه!
- باشه، من سعی می کنم پیداش کنم اگه نشدم خب نیس دیگه!
...بازم
.
.
.
- مواظب خودت باش دوس دارم همیشه موفقیتتو ببینم.
- توام همینطور، دوس ندارم نارحتیتو ببینم.
- بهترینو بدترین خاطراتم با تو بود.
.
.
.

اینم پایان یه ماجرای عشقی بین دوتا آدم منطقی یا یه آدم منطقی و یه بی احساس یا دوتا آدم بی احساس یا ...

یعنی واقعا نمیشه بین دو نفر هیچ ابهامی نباشه!!!

+ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه 1387/01/18 و ساعت 18:43 |
با این دستکاریه تابلویی که تو رای گیریا شده به نظر میاد پست قبلیو یه جوری پاک کنم بد نیست...
ولی اصلا ناراحت نیستم که رفتم رای دادم شاید دور دومم برم... چون این حماسه بالاخره برپا میشد چه ۱۰۰ نفر برن پا صندوق چه ۱۰۰ میلیون نفر...

الان به تنها چیزی که فک می کنم امتحان تافل که تا مرداد بدم شرش کنده شه...

چند روز پیش فیلم "فریاد مورچه ها" رو از "محسن مخملباف" دیدم با اینکه قبلش سکس و فلسفشو دیده بودم ولی شوکه شدم از اون، که یه همچین فیلمی ساخته، فک کنم با این کفر گوییا که تو فیلمه دیگه فکر ایران آمدنو از سرش کامل پاک کرده!...

فقط کاشکی هنرپیشه مردشم به اندازه زنش قوی بود... البته اینو من به عنوان یه فیلمباز آماتور که فرق سکانسو پلانو نمیدونه چیه، میگم.

 

+ نوشته شده توسط نیما در دوشنبه 1386/12/27 و ساعت 13:10 |

چند وقته هی میخوام بیام یه چیزی بنویسم، وقت نمیشه. کلی مطلب تو ذهنمه که میخواستم اینجا بریزم بیرون شاید امروز هی بیام دونه دونه بنویسمشون.


انتخاب!!!

الان چیزی که ذهنمو مشغول کرده اینه که برم و به این ۲تا و نصفی آدمی که تایید صلاحیت شدن، با اینکه ریخت هیچکدومو نمی تونم تحمل کنم رای بدم، به این لیست یاران خاتمی...
یعنی بهتر بگم رای بدم که فقط یه سری نیان!

۲ بار قبلی (یه رییس جمهوری، یه بار مجلس) نرفتم رای بدم ولی الان می بینم امثال من خیلی اشتباه کردیم...

اون موقع می گفتم چه فرقی می کنه، اینا همشون یکین ولی الان می بینم نه دیگه یه سریشون خیلی دیگه تعطیلا همینجوری امور بیفته دستشون تا ۶و۷ سال دیگه مملکت میشه خوکدونی تو این شرایطی که به نظر نمیاد انقلابو تحول ناگهانی کمکی بکنه یعنی هیچوقت نکرده و تنها راه درست شدن اوضا پیشرفت قدم به قدمه....

با اینکه میبینی رسما دارن همه چیزو زیرپا میذارن، مجبوری تو بازی شرکت کنی...

یه وقتا میبینی گیره یه آدم روانیو نفهم افتاده ولی اگه با قوانین اون حرکت نکنی هم خودت از بین میری هم یه سری دیگرو (دور و بریاتو آیندگانو) نابود می کنی و نمی تونی بشینی دست دست کنی چون بازم می بازی.


نمیشه موند!!!؟

هر چی فک میکنم میبینم موندن تو این مملکت اشتباه محضه، یکیو نمی بینی که دلتو بش خوش کنی بگی میخوام مثه این بشم! تو این جامعه عجیب قریب شتر گاو پلنگ همه چیز قاطی شده!!!

ملت بین مذهب و مدرنیته و خانواده و سنت و همه چیز گیر کردن...
از یه طرف به یه سری محدودیتا میخندن! از طرف دیگه نمیتونن خودشونو از بندشون رها کنن!
از یه طرف می خوان با جنس مخالف رابطه داشته باشن از یه طرفم می خوان یه جوری باشه که آدمای سنتی دورو برو حفظ کنن...
از یه طرف می خوان برقصن از یه طرف روزه بگیرن...
از یه طرف دوست دارن سالم زندگی کنن از یه طرف واسه هر فرصتی همه چیزو زیر پا میزارن...
از یه طرف دوست دارن با صداقت باشون برخورد بشه از یه طرف خودشون حتی دروغ گفتنشونو احساس نمی کنن...
.
.
.

+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه 1386/12/22 و ساعت 17:43 |
چند وقت بود هم نرسیدم، هم حسشو نداشتم، هم دپ بودم، هم حوصله سر زدن نداشتم،
جالبه بقیه ام انگار کمابیش فهمیده بودن،
اینجا انگار تار عنکبوت گرفته.

یه وقتا داستانا زندگی اینقد زیاد می شه که دیگه به زیاد شدنشون عادت می کنی و می شی همون آدم قبلی (یا یه سایه ای از اون). و فقط می خندی که اون اول چرا فکر می کردم به خاطر این داستانا باید یه سری چیزارو کنار بذاری!!!

فعلا هیچ چیز بهتر نشده ولی خودم بهترم.

+ نوشته شده توسط نیما در سه شنبه 1386/11/09 و ساعت 19:6 |

عقاب داره با بال شکسته رو زمین راه میره و هر چی به خودش فشار میاره نمی تونه لذته پروازو به یاد بیاره، "خدایا چرا نمی تونم دوباره به پرواز فک کنم، فقط اگه یه لحظه اون لذتو بتونم دوباره تو فکرم بیارم انوقته که می دونم در عرض ۲ روز دوباره تو آسمونم."

هر چی فک میکنه یادش نمیاد چرا اینجوری شد؟ کی؟...
شاید اون موقع که داشت تو اوج می پرید و بی محابا از بین صخره های ناشناخته رد می شد باید به اون نصیحتای پدرانه گوش می کرد که می گفتن این بی کلگی زمین گیرت می کنه... ولی اون موقع تو دلش به چشمِ  یه مشت احمق بشون نگاه می کرد و می گفت اگه قراره سراغه مرزای جدید نرم هم بهتر که بمیرم، اگر ۱۰۰۰ بارم زمین بخورم دوباره میونه اون صخره ها میرمو لذت ماجراجوییو دوباره می چشم...

شایدم اون روز که سقوط کرده بود نباید میذاشت اون آدمای مهربون زخماشو ببندن، چون دیگه حالا یه جورایی به اونا مدیونه و نمی تونه دیگه تو روشون وایسه... نباید میذاشت، حالا یا میمرد یا خودش خودشو خوب می کردو دوباره آزاد بود...

اونا نمیدونن که چه زجری می کشه وقتی که ازش تعریف می کنن و می گن هیچکس وقار راه رفتن تو رو نداره! آخه وسطه یه مشت مرغ و خروس، بهتر راه رفتن واسش چه مزیتیه!!!

از اون بدتر اینه که الان، واسه مزرعه بقلی تخم پرنده های وحشیو می دزده تا اونا بفروشنش و یه پولیم به اون بدن... تا اینجوری بتونه بلکه با دادن دِین اون آدما دوباره آزادیشو بدست بیاره... ولی این دیگه خیلی بدتره چون اگه یه چیزی تو زندگیش همیشه واسش اصل بود همین خیانت نکردن به پرنده های هم کیشش بود... الان واسه رسیدن به اون آرزوی گنگ داره خوده اون آرزو رو نابود میکنه و این بیشتر داغونش میکنه.

میدونه که زخمای بالش بهانس،
میدونه واسه دوباره پیدن فقط ۲ روز زمان می خواد،
میدونه....

اما الان حوصله مردنم نداره...

فقط چند ثانیه، چند ثانیه از اون رویاها اگه دوباره یادش بیاد رو قله کوهه...
ولی این الان اصا براش معنی نداره، خوب رو قله بودن مگه چه فایده داره؟!

+ نوشته شده توسط نیما در سه شنبه 1386/10/04 و ساعت 17:14 |